امیر مهدیامیر مهدی، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره

عشق مامان بابا

گل پسرم یک ماهه شد

29 ابان امروز خیلی خوشحالم پسرم از ساعت 8:30 دقیقه فردا صبح( 30 ابان) 1 ماهش تموم میشه و دیگه از نوزادی گذشته و شیرخوار می شه به امید روزای خوش و دوران نوجوانی و جوانیت الهی فدات شم. اینم عکسات که بعد از حموم 30 روزگی ازت گرفتم .   ...
29 آبان 1390

28 روزگی

27 ابان به لطف خدا 2 روز دیگه یک ماهه که پسرم تو بغلمه ماهی که نفهمیدم چطوری گذشت همیشه بهترین لحظات اینطوری می گذره از خدا می خوام همه بچه ها و پسر من همیشه سالم و سرحال باشن . به خونه ما یه صفایی دادی که خبر نداری چند روز دیگه می خوایم بریم تهران پیش بابایی . می دونم بریم همه اینجا دلتنگت می شن . خدا رو چه دیدی شاید مامان جونو بابا جون به خاطر تو اومدن تهران زندگی کنن امروز از صبح کلی عکس ازت گرفتم از صبح که خواب بودی (البته بیشتر عکسات خوابی ) و ظهر که برای اولین بار به سلامتی بردیمت پارک و شب اینم عکسات   این هم پارک اینجا هم به خاطر افتاب یه چشت بازه اینم عکسای شب ...
27 آبان 1390

بیست و یک روز شروع بهترین روزها گذشت.

٢٠ آبان بیست و یک روز از تولدت می گذره و من فقط می شینم نیگات می کنم و وقت ندارم بیام خاطراتو بنویسم از خدا خیلی ممنونم که تو رو به ما داده . 15 روزت که بود بردم دکتر منجم زاده. بزنم به تخته وزنت 3750 گرم شده  دور سرت 37.5 نوزده روزت هم که شد بردیمت مطب دکتر گلگل ختنت کردیم دستش خیلی خوب بود . چون شنیده بودم دستش خوبه از اهواز بردمت تاااااااااااااااا دزفول واسه ختنه شب هم کل فامیلو شیرینی دادم 2 تا مرغ هم سر بریدیم که فرداش یعنی بیست روزگیت نهار دادیم. خلاصه این عکس های جدیدت ١٨ روزگی بعد از حمام      بیست روزگیت.   اینم ٢١ روزگی با دایی محمد مصطفی   ...
26 آبان 1390

پایان انتظار

به نام خدا می دونم دیر اومدم برای نوشتن لحظاتی که زود خاطره شد امروز که شروع به نوشتن کردم 11 روز از لحظه زیبای دیدارمون می گذره بغضی شیرین راه گلومو بسته کلی نقشه واسه تولدت کشیده بودم . من و بابا هر روز تلفنی روزی 10 بار با هم قرار جدید واسه تولدت می گذاشتیم . دکتر می گفت 7 ابان بیا بیمارستان تا نی نی به دنیا بیاد، من می گفتم هنوز زوده 15 ابان و بابای حولت می گفت از 10 ابان دیرتر نشه من می خوام زودتر پسرمو بغل کنم غافل از اینکه این همه برنامه ها زمانی انجام می شه که خواست خدا باشه. و خواست خدا این بود که تو 30 مهر به دنیای ما زیبایی رو بیاری . بهترین روز تمام زندگی من . روزی که هیچ وقت نمی تونم حتی یک لحظه شو فراموش کنم چون تک تک لحظه ...
10 آبان 1390

بدون عنوان

ت و ل د ت م ب ا ر ک ع ز ی ز م   از طرف خاله سارا و فاطمه عزیزم ایشالله 1000 سال عمر با عزت داشته باشی سارا:شیری که روز اول اومدی خونه ازم خوردی خوشمزه بود؟نوش جونت و گوارای وجودت  
3 آبان 1390